حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود.
یادت باشه علف هرز چیزی نیست به جز گلی که کسی دوستش نداره
وبلاگ کلاغ سیاه پاپتی
بـرای همیشه تعطیل شـد... قار قار آخر آمده ام برای قار قاری آخر خداحافظی کنم و بروم تیک پا بزنم زیر بساط اینجا و گورم را گم کنم و عطایش را به لقایش ببخشم ... اما قبل از رفتن چند حرفی که گلویم را فشار می دهد و بغضی سنگین برایم به جا گذاشته می گویم و بعد خداحافظ برای همیشه ... قار قاری به لقا الله می پیوندد... آمدی با فاتحه ای یادم کن و قصد نصیحت نکن و به فکر بازگرداندن نباش ....این قارقار آخر من است ... پس با اجازه ... حسادت تنها کلمه ای است که از آن بیزارم و انسانهای دوروبرم از این کلمه اشباع شده اند...حتی کسانی که نمیشناسندم ... پست تلخیست ولی بخوان تویی که حسودی... همه نسبت به هم حس حسادتی تلخ و سوزنده داریم و باعث جهنمی در افکارمان می شود... عجیب است که ما حتی به خوشی دیگران هم حسادت کنیم ...خوشی یا احساسی که برای شخص مقابلمان زود گذر است و مطمئنیم برای او پایدار نیست اما همچنان حسودیم ... ما در عشق حسودیم به رابطه ها حسودیم به هر چیزی که در اطرافمان هست حسودیم چرا؟؟؟ چرا نمی تونیم ببینیم 2 نفر رابطه خوبی با هم دارند؟؟ چرا سعی می کنیم لحظاتی که شیرینه برای یک نفر را تلخ کنیم به هر قیمتی؟ غافل از اینکه زندگی برای خودمان جهنم می شود و بعد برای بقیه؟؟؟ پستم خطاب به دوستانی است که حسادت وجودشون را گرفته و هیچ چیزی رو نمی تونن درک کنن... حتی به ... نه نمی نویسم ... حالم به هم می خورد از این افکار تلخ ... بس است لعنتی ها دست از سرم بردارید ... پرهایم را چیدید و آسمان را از من گرفتید ... رهایم کنید .... بگذارید بمانم در لحظاتی که دیوانه وار می پرستمش... من می روم و دیگر قارقار کلاغی مثل من گوشتان را آزار نمی دهد شما بمانید و فکرهای ... خسته ام از همه شما ... بعد از رفتنم به خیال خود عاشق شوید و بمانید پیش کسی که دوستش دارید و به آن بگویید... و تو خیالت راحت که قار قاری خفه شد ... به احترام عزیزی که برایش می نوشتم و خواست که ننویسم .... باشد عزیز خاطراتت را به زبان نمی آورم تا مبادا به دوستان بربخورد که چه حسی نسبت به تو دارم ... خاطره و یادت در دلم محفوظ است و اگر خواستی گهگاهی سری به دلم بزن و از احوالات دلم جویا شو و ببین که چه عشقی برایت می پروراند .... میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل آزرده و دیوانه خویش... قـــــــــــــــار قــــــــــــــار قـــــــــــــــار قــــــــــــــار قـــــــــــــــار قــــــــــــــار قـــــــــــــــار قــــــــــــــار رسم زندگی این است سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم دردهای من، جامه نیستند ،تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند ، تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما ،کیسه بدوش کو ؟ رد پای پر خراش بی خروش کو ؟ اون آقای خرقه بدوش کو ؟ کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود ؟ نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود می شه یک بار دیگه سر بزاره به خونه ما بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب یتیما منتظرن، زنده کنین شیوه شب گردی رو امشب یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن گوش به زنگ تق تق یه جور صدای پا نشستن موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین دستای پینه بسته علی به همراه منه خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی یه قافیه تنگه دلم، از دل تنگه علی یه تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن اهل محل سلام مو جواب سر بالا می دن به من می گن علی کیه ؟ علی امام عاشقاست به من می گن علی کیه ؟ داغ دل شقایقاست توی نجف یه خونه بود،که دیواراش کاهگلی بود اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه سلام بر اهل سلام : پر همه کلاغ های شهر را چیده اند پایم سنگین شده زبانم مور مور می کند اما در سکوت گم می شوم و تشنه اشک می مانم هر شب خواب می بینم پرهایم در آمده نمی خواهم آرزوی پرواز را به گور ببرم شاه کلاغ من کی فریاد می کشی؟ می گن کلاغ قارقاری تو رو چه به باغ درباری سکه نداری دون می خوای عاشق مهربون می خوای کاش بدونم دوستم داری می گن که تو حق نداری یه دلخوشی داشتم اونم ازم گرفتن اجباری پیغوم رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیک ترا آهای کلاغ دیوونه اینجا جای بزرگونه کاش بدونم یک کسی هست یک عمر میشه به پاش نشست به پاش نشست و مرد براش قارقاری کرد تو سرسراش میگن باید فرار کنم دلمو آخه چیکار کنم چه خاکی من بر سر این تک دل بیقرار کنم پیغوم رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیک ترا آهای کلاغ دیوونه اینجا جای بزرگونه برو این ورا پیدات نشه کسی عاشق صدات نشه کور شو نبینی هیچکی تا کسی شیفته نگات نشه می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی... ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم. ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... )) امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم. امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری... چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را... باور کن... که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را... و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد... یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چه چیزی کسی رو دلخوش کرد یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت؟ منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود کاشکی دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تراست....... یکی یک دل به صد دل می بنده یکی صد دل به یه دل می بنده یکی دلی نداره تا ببنده یکی دل می بنده تا آخرش پایبنده یکی دل می بنده تا بخنده یکی هم مونده به کی دل ببنده در این زمانه بی های و هوی لال پرست پرنده در صدای خوشش رنج ودرد ماتم نیست پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نسیت و خوش به حال هوایش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست... کاش میتوانستم وجودم را عاری از هر تعلقی بکنم، عاری از هر بندی.....هر چیزی که تورا می آزارد و مرا.... کاش لازم نبود که تنم را با لباسهای رنگ و وارنگ بپوشانم..... کاش هیچ بندی پاهایم را نبسته بود. کاش هیچ دیواری نبود...هیچی حجابی نبود..... کاش هیچ منی نبود، هیچ تویی نبود، هیچ خودخواهی نبود.... کاش هیچ مذهبی نبود، هیچ آیینی نبود، کاش هیچکدام از این ایدئولوژیهای مسخره نبودند..... کاش هیچ مفهومی نبود، هیچ کلامی نبود، هیچ تعریف و توصیفی نبود... کاش هیچ پایبندی نبود، هیچ پوششی نبود..... کاش هیچ سنتی نبود ? قانونی نبود? حد و مرزی نبود? تعهدی نبود..... کاش بیمی نبود? رسوایی نبود ? شرمی نبود ..... کاش هیچ تنی نبود? اندامی نبود ?چشمی نبود..... کاش هیچ قالبی نبود چهره ای نبود زیبا رویی نبود اصلا زیبایی نبود..... کاش هیچ بندی نبود? بندیی نبود? زندانی نبود..... اگر هیچ کدام از اینها نبودند، نازنینم !! تورا درس عاشقی می آموختم!!!..... اصلا کاش نبودم نبودی کاش نمی آمدم و نمی آمدی.....کاش برای همیشه می رفتیم ? به اعماق زمین...به اوج آسمان... کاش توان پرواز داشتی ...کاش می توانستی زمین و زمینیان را رها کنی .....گفته بودی بهشت را نمی توان بر زمین آورد ... نازنینم ! با تو زمین نیز بهشت می شود ? اصلا خود خود بهشت است.....و بی تو بهشت برین ?دوزخی بیش نیست ..... راستی چرا نیستی ؟ چرا من از تو دورم فلک کور است ، دلم ویران و رنجور است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و دستم را به روی همدگر با حرص می سایم و با خود زیر لب آهسته می گویم: خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ دلم در هول سراپا گوش، نفس در سینه محبوس می گردد صدای شیخ می آید: عروس خانم وکیلم من؟ وکیلم من؟ جوابم ده وکیلم من؟ صدای آشنایی بله می گوید و مردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند خدای من صدای اوست، صدای آشنای اوست برای مدتی ساکت، برای لحظه ای خاموش و ناگه نعره ام در کوچه می پیچد خدای من مبارک نیست، مبارک نیست بگوییدم دروغ است آنچه من دیدم نگار من عروس جشن امشب نیست ولی افسوس صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد فلک کور است، دلم ویران و رنجور است خدای مهربان هم این زمان کور است خدای من چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی اگر مردم نمی دانند، تو ای نامیده می دانی همین دختر که امشب بله می گوید عروسی را امشب عاشقانه رو به سوی حجله می پوید قسم می خورد عروس ماست، عروس حجله گاه ماست کجا شد عهد و پیمانش؟ کجا رفت آن قسم هایش؟ یعنی عهد و پیمان هیچ؟ وفا و عشق و ایمان هیچ؟ قسم ها ، سوگند حتی خدا هم هیچ؟!!! عجب دارم! چرا یا رب تو خاموشی مگر کوری؟!! چرا از خود نمی جوشی؟ گمان دارم تو هم امشب قدح نوشی من امشب از خودم ، از تو، از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم شما ای آدمان آخر نمی دانید عروسی را که امشب رو به سوی حجله می رانند که تا دیروز نگارم بود، چه می دانید همین دیشب کنارم بود بهارم بود، در آغوشش قرارم بود تمام کیست و کارم بود فلک کور است، دلم ویران و رنجور است گاه دلم از همه چیز می گیرد حتی آسمان آبی بالای سرم حتی صدای قار قار کلاغ ها و صدایی که همیشه عاشقش بودم . چرایش را نمی دانم اما تصور می کنم که بهار نیز این گونه است در اوج سر سبزی اش گاه می گرید و گاه زار می زند. دریا نیز اینچنین است در اوج آرامش گاه طوفانی می شود... پس قلب من هم میتواند این گونه باشد ... چون مانند دریا و آسمان پاک و آرام و آبی است....

یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر میرسد
و تو به حال خود رها میشوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمیتوانی آن را تغییر دهی
پس تنها آوازی بخوان!
این تنها کاریست که از دست تو برمیآید،
آوازی بخوان!
آخر از این همه دلگیری و غم می میرم
پرم از رنج و شکستن، دل خوش سیری چند ؟
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم
هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد
بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم
تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها
اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم
بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه
روزگاریست که چون سایة بی تصویرم
دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند
دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم!
قلم مناسبی ندارم که بخوام در شان و عظمت مولای متقیان علی (ع) به حرکت درآورم ، جز اینکه با نوشتنم حقارت و کوچیکی خودم رو در باب شناخت امیرالمومنین (ع) به رخ می کشم ، ثمره ی دیگری ندارم ؛ تنها قصدم از نوشتن این است که ذکر و نوشتن نام علی (ع) باقیات الصالحات است و تا زمانی که اثر باقیست ، ما از فیض رحمت خدا بی بهره نخواهیم بود ...
« در بازار سر و صدایی به راه انداخته بود و از مظلومی خود و پایمال شدن حقش صحبت می کرد؛ همه از مظلومی او به گریه افتادند ، علی (ع) هم در حال شنیدن سخنان او بود ؛ وقتی که صحبتهای مرد تمام شد و مردم او را تنها گذاشتند ؛ علی (ع) به نزد او رفت ؛ ذره ایی از زندگی خویش را برای مرد تعریف کرد ؛ از مرد سوال کرد : حال تو مظلومی یا من ؟ مرد خود را به آغوش امیرالمومنین انداخت و با صدای بلند گریه کرد و فرمود :به خدا سوگند که تو تنها مظلوم عالمی »

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده میافتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست
کمال دار را برای منه کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون
.زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم
خوش به حال پرنده
| Design By : Night Skin |

